تبليغاتX
اشعار یک زن مجنون

من و تو 


من و تو میرویم

 میان جاده ای ز دست خط سر نوشت

بر حواشی قدوممان

چراغهای پر تراکم عبور منگ وکور

سکوت تازیانه میزند بر انتظارمان

غروب نیمه غریب کوله بارمان

از ان طلایی حزین کم رمق

نشانه های نور ناشیانه می پرند.....


من و تو

در جنون منگ خویش زنده ایم...

من و تو در تبی غریب و عامیانه دست و پا زدیم

من و تو فقر را به سخره گاه مجد برده ایم

ما به این تکدر همیشگی

 که در سلامهای سرد خفته

 خو نکرده ایم

ما به این تبسم کریه پر فریب

 دل نبسته ایم

من و تو در جوار مغزهای کوچک و تهی

به یاد قلبهایمان ترانه خوانده ایم

 ترانه هایمان

 بهانه های نیشخند دیگران شدست

نیشخندشان

سوگواره های بندگی

 به این تعلق مریض!!

من وتو می رویم

من و تو چوب خورده ایم

من و تو سنگ خورده ایم

من و تو رخت بیست سالگی به تن

 هنوز   جامه نو نکرده ایم

من و تو سعی کرده ایم

 که   خویش را

 درون خویش گم کنیم

من و تو جز به زادگاه نور

به انتهای این مسیرهای دور

                               نظر نکرده ایم

من و تو سعی کرده ایم

که مثل دیگران شویم

صدای خنده هایمان نزول کرده تا به اه!!

کسی نباید این صدای عشق را به گوش بشنود....خموش!

 

من و تو زجرهای تلخ و لحظه های مرگ دیده ایم!!

من وتو در فرار از این جهان شب

به خوابهای ناگوار مبتلا شدیم..

.ولی هنوز زنده ایم

من وتو حرف می زنیم...

من و تو راه می رویم

من وتو در تواتر عبور ابرهای وهم

          در انتظار پلکان نور می دویم

هنوز طعم عشق را

 در انتهای ذایقه مزه مزه می کنیم...

 من وتو ایستاده ایم!

چون صنوبران سبز

 پشت کرده ایم به حتم سرنوشت..

من و تو پشت کرده ایم به رد پای عابران مظطرب

من و تو از مسیر جاودانه امید می رویم..

من و تو با چکامه های ابی وسپید می رویم!

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 مرداد1388ساعت 11:49  توسط الف.الف.1359 | 

 

قمری اوازه خوان

باز هم شعری بخوان

پشت پر چین روی تیر

قمری اوازه خوان!!

می توان اواز خواند

گوشها را می توان از هم دراند

می توان پنهان شدو فریاد زد

میتوان یا اشکارا داد زد

قمری اوازه خوان

پر شکیب و مهربان

اخته نسل شب شکاران صبور

لال قوم شاعران پر سرور

مرگ انسانهای عاشق پیشه نیز

انجماد اصلها تا ریشه نیز

شهر بیداران پر از کابوس خواب

التهاب و التهاب و التهاب

پر شکستند و کسی باور نکرد

سر بریدند و کسی لب تر نکرد

ننگ بر این جماعت

ننگ باد

بر پر پرواز تو چون سنگ داد

قمری اوازه خوان

بی قرار و مهربان

پشت پرچین...........

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 بهمن1387ساعت 0:40  توسط الف.الف.1359 | 
 

تقصیر کسی نیست که من دل نگرانم

افروخته ام   دلزده ام   سوخته جانم

تقصیر کسی نیست  که من در تب و تابم

تسلیم هراسم  گره افتاده به خوابم

تقصیر تو هم نیست که تو خوبترینی

بی قیدی و این دلهره را خوب نبینی

تقصیر دل ساده و دنیای کثیف است

این قافیه ها نیز سر اغاز ردیف است

تقصیر من مظطرب بی پر و بال است

کاین دل به دل وحشی تو بند و بال است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 23:4  توسط الف.الف.1359 | 
*******************************************************

باید سرود

اری سرود

تو با صدای مبهم خود شعر گفته ای

من با سکوت محکم خود

فحش داده ام!!

باید سرود

اینجا صدای مرد و زن و کودکان مان

هم کوک و  ساز نیست

اوازمان

گر چه غریبانه یک دم است!

اینده ساز نیست

باید سرود

حتی به گریه شبان را غزل نمود

حتی به خنده  دلی پر شرر نمود

اوازمان به گوش زمان

میرسد شبی

اوازمان ....که اگر یک صدا شویم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 18:20  توسط الف.الف.1359 | 

 

در ان خروس خوان مبهم نیلی

مهریز سرد فرودین

اغاز فصل گل

ویلای نیمه کاره مردان چرم پوش

 

...........

مهمان زروه های معطر 

سر مست بال مگس گیرکان فرز

غرق سکوت دامنه

محو شکوه مرز

 

تسبیح گوی شوکت بال درخت ون

 

......مبهوت می شدم

 

من در ازل شناور پندار بودنت

 

با خاطرات پولکی شبهای پر غزل

همراه بوده ام

.

.

.

.

 

ان روزهای خجسته به خیر باد

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 فروردین1387ساعت 15:31  توسط الف.الف.1359 | 

******سال نو با بهروزی و سلامت******

الان برگشته ام

اتش دیدم

 

مادرم اش پخته بود همسایه های قدیمی

 جمع بودند

چه قدر دلم می خواست توی سیاهی دشت

 گم

می شدم و چند ثانیه گریهمی کردم اما نشد

سرخی تو از من

زردی من از تو.....

.

.

.

 

از اتش پریدیم

مهربان بودیم

.

.

من اندوهی به پهنای اسمان شهر  کوچکم داشتم

.

.

.

فردا میروم شمال!!

موبایلم را خاموش می کنم من منتظر پیام

 هیچ بنی بشری نیستم

نمیدانم چرا امسال زود عید شد

اصلا دلم امادگی ندارد

غافلگیر شدم

بد جوری

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 1:31  توسط الف.الف.1359 | 

ای انکه شاکله ام را

 

 در مکث مغتنم  رنگین کمان عصر

 تصویر کرده ای

 

شاید مرا ز لحظه باران صدا زدی

 

 کاین گونه بی قرار و غزل خوان و شاعرم!!!!

 

گاهی رها چو نتی بر لب سه تار

 

کاهی خموش و گنگ تمام مشاعرم

 

ای انکه مرزبان دل بی حصار من

 

پروای پاک نگاه حریم توست

 

این قرقی جسور دغلباز می پرد.......

 

بی انکه شرم کند در نسیم توست

 

اکنون که بال داده ای به من تشنه  شرور

 

من را رها کن و  کم خرده گیر ...جان

 

من عشق را می طلبم با تمام خون

 

من نور را می شنوم با تمام جان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 19:59  توسط الف.الف.1359 | 

 

امروز ستاره گان

 در مه الودگی اسمان

    طلوع کرده اند

 و من  گردن اویزی

از پونه های

      خواب زده کنار شاهرود

بافته ام

و بیشه های دلواپسیم را

انباشته از صدای

  کبکهای کبود

یافته ام

امروز احساس جدیدی داشتم

 نوزادی  عجول

  زهدانم را چنگ میزد

که به دنجی مجهول دنیا سلام کند

مرگ با لبخندی

     به قوس رنگین کمان عصر گاه

ایستاده بر شانه های افق

  در ان نارنجی مبهم

 به عریانی احساس من لبخند میزد

با چشمهای هزار کنگره مرموز

*************************

پاچه ها را بالا زده بودم ......

ساقهای لرزانم خنکای شاهرود را

   لمس می کرد

باد اشفتگیم را دامن میزد

و من ثانیه هایی را که خدا  در ان خواب بود 

     بالا می اوردم

 

باد بی محابا

 نوک پستانهایم را می گزید

خون در شریانهایم ایه های یاس می خواند

ومن

 باغچه ها را

   به خاطر می اوردم

عروسکهای ارزان قیمت بی چشم را

................................

و عصمت اساطیری مریم را!!!

و نبض بی جنبش عشق را

 در اوندهای متروکم

من باور نمی کنم که اینگونه بمیرم

من

با گردن اویز پونه

 در شاهرود طغیانگر

   به فرشته مرگ

اندام شلاق خورده ام را

   می نمایانم

   من مرگ را میبینم

به تو عشق می ورزم

مرگ این باور دردناک بی درمان

منتظرم خواهد بود....

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 بهمن1386ساعت 22:44  توسط الف.الف.1359 | 

سر باز ها به خط..........

   پندارهای سربی وحشت

اویزه های وحشی غربت

                بر چار سوی جان

 زنجیر های نقره محزون

از ترکش و فشنگ 

پنهان به روی سینه داغ ستاره ها

فردا توهم کمرنگ چشمها

سر بازها به خط.............

این بغض

زنگ غزلهای رفتن است

سر بازها به خط..................

گرمای سینه های جوان

داغ ماندن است

دستی که روی ماشه تقدیر می تپد............

اینجا کسی ز کرده پشیمان نمی شود

ترسی میان  لهجه نمایان نمی شود

 

تصویر اخر دنیا....بهشت مرگ

اندامهای تشنه شان

 را سیراب می کند 

شلاق بی امان خاطره 

دلتنگ می شوند....مردان خط شکن

این جا صدای قدمهای اخرین

با چکمه های خونی سنگین

 در امتدادجاده بی مرزو بی عبور

در انزوای شادی پروانه های زیست

از یاد می روند........در باد می دوند

چون گرگهای شرزه عریان

فریاد می زنند

اویزهای نقره ترکش بر دست و پایشان

از ذهن های نادر بیدار

بی گمان

هرگز صدای قدمهای اخرین

بی جان نمی شود

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 16:22  توسط الف.الف.1359 | 

 

ابراهه های حسرت

 در انزوای قلب مخدوشم

 مردابی ساخته اند

که دیری است

 صدای طغیان را نسیان نموده است!!

این تشنجهای نژند

تفسیرهای نا خشنود منتقدانی را

منعکس می کند

که زهر نامه های استعفا را

 برای عواطف من صادر می کنند!!

این اقایان!!

این خانمها!!

ایستاده روی پنجه ها

عکس یادگاری با بوقلمون ها می اندازند

انقدر این جا ضجه کلاغ می شنوم

که دل ندارم بگویم

بالهای قناریم زیر سمهایتان است!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 16:42  توسط الف.الف.1359 | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مرا در اتش و خون افریدند ورای شرع و قانون افریدند ز چشمم شعله های اتش تر ز روحم بید مجنون افریدند

نوشته های پیشین
مرداد 1388
بهمن 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
پیوندها
خاطرات یک دخترفراری
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM